تبليغاتX
جواد جمیل اهری

چه چیزی در اتفاق سیب است ؟

مرزهای  خطوط را در هم ریخت

واژه ها سطرها را نمی دانستند

و حقیقت

شبیه دلقک شد

که عابران کاندم های مانده را

هدیه او می کردند.

 

اکنون

جنون است که بیدار می شود

از اعماق

و ابلیس عبوس

ورق های امتحان را نمره می دهد

سوگوار گهواره ها بمانیم ؟

کودکان

وقت را

با عقربه ساعت مچی کوک می کنند

نه

آن پستانک

گرسنگی را سیر نمی کند

شاخه ها

برگ های مانده لالایی را

میان برف پرتاب می کنند

و تو هنوز

خمار خواب هستی

تا در ته لالایی گهواره را تقدیس کنی .

 

خوب است

گاهی دندان های مرگ را مسواک زنی

که از درد قفل نمی شود

و زنجیر ماندهِ رنج

تکرار می کند

در گوشتِ قربانی

حلقه   حلقه

حقیقت را .

 

تن ات تلخ است

وقتی مک می زند

مرگ در ظهر بیداری

و حفره های خالی در ذهن اش

الک می کند

تصاویر عریان را

زمانی که باد برگ های در شاخه را به تازیانه می راند.

 

این گام ها معلق نیست

از مرزهای خطوط می گذرد

تا سرچشمه را

با موج های ریز به طوفان سپارد.

 

و تن ات

آسمان را تا تَه شب از ستاره ها می شُوید

تا آفتاب

از چهره مانده از هزاره بگذرد

که سال

به نوروزی

بر پای هفت سین

بوسه ای را به هدیه از لبت نه نوشیده است .

 

تشنه است

این لب

هنوز از چشمه های چمنزارت ننوشیده است

و واژه ها

بر سطرها حکایت می کنند

طور سینا را

که عطش را از سنگ ها می نوشید

و تن ات

هزاره در هزاره

پرده ها را می گشود .

 

مرزها

از خطوط  واژه ها دور نیست

نزدیک نیست

تا پگاهی دیگر راه نیست

تنور تشنه آتش است

و لب تشنه

با قطره های ساری در تن ات

آینه به آینه

در مرزهای خطوط پیشانی

بره را

تا چرای علف های تازه

هی هی می کند.

 

پگاه نیست

پگاه هست

در تنور

آتش سماع

برگ ها را ورق می زند

کلام نیست

کلام هست

هیچ نیست

هیچ هست .

 

و تن ات پاسخ بود

تا لایه لایه تشنگی نوشیده شود

وقتی عطش

در هزاره پرده هزاردستان می خواند

که هزار چشمه

از تشنگی می جوشد.

 

تا سکوت

که واژه ها را نمی گوید

پله ها

کوتاه است

و لبی که از رویای تشنگی ورد می خواند

تا چشمه ها کوتاه تر

به شتاب

با گام ها نرو

فرصت کوتاه

گاه

ابدیتی است که از پی تو می گردد .

85/9/28    

 

+ نوشته شده در ساعت توسط جواد جمیل اهری |


 

به گمان هست ، آینه نبود یا شکسته بود  

و صدا تکه    تکه    از خویش می گذشت

و واژگان

بعید نیست

تا جستجو کنند معنایی را

یا  شاید  معناها را

در چرخش تاس بال می زدند

نه

دانه های برف

در اوراد خورشید می رقصیدند

که یعنی

پروانه پیش ما هیچ

 

 

به گمان هست ، آینه  شکسته بود

و تصو یر تکه   تکه   درخویش می گریست

یک تکه شبیه مذبح بود

و عابری

که تنهای اش را با قطره های باران وزن می کرد

کنار نطع ایستاده  بود

و انتظار

سمباده می کشید لبه های تیغ را

شا ید هم لیس

و قربانی

از قطره قطره خون خویش می با رید

شاید در تکه   تکه  آینه د یده  شود

یا در تکه   تکه   صدا خوانده شود

و روز

واژه ها را در چهار راها حراج  می کرد

یا چوب حراج

بر لاشه خورشید می زد.

 

 

تاریخ با قسمت مشیت جبر چرخ ها را می چرخا ند

و کرست

از صلوة ظهر به بعد

سوتین شد

 

 

وخون پمپ می شد

از پستان ها ی که بیرون می زدند از سوتین

و لیموهای کوچک نارس

روی چرخ گاری حراج می شد

که لب های وردخوان

اندازه سوراخ دعا باز و بسته می شد

اکنون سیاست

رژیم چاق و لاغری است

و ما

ا ندکی تکه

ا ندکی لاغر

شا ید تکه لاغر شد یم.

 

لاشه آویزان از چنگگ بوف کور نیستیم

هنوز

نه هنوز لکاته  نیستیم

شاید  کمی  اثیری

لباس ها اندکی فرق می کند

نه

دیر بیدار می شود

تا در خواب رجاله ها

چرخ های گاری را برق بیندازد

شاید هم  پوتین های  کشیک  شب

و سر بر شانه  چنگگ

وژاگا ن را

تکه تکه

در خون دلمه بسته  گوسفندان  فرو کند

و با  زنبور

گرد  شهد  شیرین دور چنگگ پرواز کند

و گزلیگ

در خون عا بران تعمید دهد

 قدیس د لباخته  به  چنگگ و گزلیک

در پی تما شای

گل های نیلوفر لکاته اثیری هستی.

 

 

تا زیانه

چندان از حقیقت دور نیست

 

 

در تن

تکه  تکه آینه شکسته را تصویر می کند

و رجاله های اثیری

خمار از نگاه نشمه ای

شیرازه پوسیده کتاب آینه را

لیس می زنند

و چرخ های تکه  تکه

در قسمت مشیت جبر تاریخ می چرخد

 

 

تا در سوراخ دعا فوت کند

پو که های تیر به نخ تسبیح می کشید

و وردها را با پوکه ها می شمرد

ما

تکه

تکه

در حفره ها بود یم

و کلا غ از پی حفره ای می گشت

کلا غ بود

با منقارش

تکه های صدا    تصویر    واژه  را

وزن می کرد و

کنارهم می چید

و ما  حفره بودیم

آینه حفره بود

تصویر حفره بود

صدا حفره بود

واژه حفره بود

کلاغ از پی حفره ای می گشت

در منقارش وزن می شد یم

وکفه های ترازو

تکه های لاشه خورشید  بود.

 

قسمت این بود  ؟

خون از لبه تیغ می چکید  و می پرسید

خون می پرسید

تیغ می پرسید

و گلو نمی پرسید

 

از ضربان خون که بر د یواره رگ می کوبید و می گذ شت

و مشیت سرند می شد و سرند می کرد

واژگان   تصویر   صدا را

صدای من کجا ست ؟

تصویر من کجا ست ؟

و واژه گا ن

نه در آوای سپیده ، خود را می شنوند

نه در تصویری

جوانه زدن دانه ای را می بینند

آی مرگ

تو را نیز اینجا اقلیمی نیست

قدح

قدح

تو را می نوشیم و

تُف می کنیم

به شمعی

که به آهنگ پای در خلخال  می رقصد.

 

تنها شمشیری آخته بود

که خورشید به کرشمه روی لبه هاش می رقصید

و شمشیر خورشید بو د

که زائران

در خاک  بیابانش تعمید می شدند

و آنگاه خورشید در نیام بودند

با پیامی

از جرینگ  جرینگ

سکه های در همیان.

 

نه آغاز بودیم

نه پایان

نه گهواره

نه گور

گلوی بود یم

که شمشیرهای دلتنگ از نیام

مشق های شب را

روی سطرهای آن می نوشتند

و ما

چشمانی بود

واژه   واژه    آن سطرها را می خواند

 

 

و به د لتنگی  شمشیر می گریست.

 

 

روز در گهواره اش می خوابید

تا شمع

از کرشمه های  دلتنگی پروا نه بسوزد

و ما

نه من است

نه تو است

در بازی

گا ه شمع است

گا ه پروانه است

گل و بلبل هم است

و تیر رها شده

از جدایی می نالد

آخر اینجا  مرگ را نیز اقلیمی نیست.

 

ما در لا لایی نرویدیم

تنها گهواره را عوض کرد یم

تا گورها  تنها  نمانند

نه صدا شدیم

نه صدا کردیم

ما صدای عزای او بودیم

و کلا غ

تا همیشه فر صت در نیمکت ذخیره است

تا بازی پنها ن کردن جنازه  را  بازی کند .

 

چیزها

شبیه همه چیز بود

وهمه چیز

شبیه هیچ چیز نبود

جنون بزک کرده

لا شه ها ی سگ های وفادار را مهر می زد

و قلا ده ها را

بر پیشخوان می چیید

تا زائران ورد ها ی شبانه هد یه قلا ده ها کنند

گله های گوسفند

وردهای سگ ها را چرا می کرد ند

 

 

و گرگها

تخیل گوسفندان را به دندان می کشید ند

قربانی

فضیلت نخست بود

در تصویری که کلاغی

منقار بر خاکی می کوبید

چیزی

شبیه هیچ  چیز

و همه چیز

پستانک تاریکی را میک می زد.

 

آینه دل بود

و دل تکه  تکه  پروانه ای که  نور را می جست

و شمع

بر مزار جنون خانه را نمی یافت

کودک

گهواره

گهواره

که را می جست

لالای

سوگ پدر بود

و لحظه ها

شا نه های زیر تا بو ت

به آوای مقدر لالای  می خواندند

و گور

گهواره بود.

 

 

آری را در هزار حجره صیغه می کردند

و نه

با د ستان گشوده  به  دعا

حجله می آراست

که واقعه

از پیش در صدای نه مقدر بود

و نه

از پی صدای خویش

غلام حلقه به گوش هر آری  بود

و خورشید

 

 

بزک کرده

ماه به هر حجله ای می برد

و وردها

به آوای پای در خلخا ل

حلقه   حلقه   در سماع  بودند.

 

تا تصویرم در آینه  خیره می ما نم

د یده ام در دیروزی این تصویر را

به گدای

تا کشکول های که تنهای را نفس می کشند

زائر بود

و اکنون

بسمل گویا ن

تیغ ها را طواف می کند

تا ابراهیم

هی هی کنان از پی اسماعیل

بر سر تقدیر با پتکی بکوبد

که گلو با تیغ به مغازله می نهم

و اسماعیل را

در هفت وادی تشنگی می شویم

پدر را

این چه قسمت است

تشنگی را با آ تش می شوید

و با ران از گلو باید فرو بارد

که آسما ن

عهداش را با  تیغ  می بند د

تا سنگ نوشته های عهد را با خون

شتشو کند

فدیه ای گران

که تقدیر نیز

اشک اش را تا آستانه اش  می بارد

 

 

تاریکی گفت

وقت نیست

دانه دانه در بندیان حلقه ها را شمرد

و نیز

نمی توان چرتکه ا نداخت

 

 

فرصت نیست

در صف

به انتظار

رویاها را  ورق  زدن

بر گلوگاه خویش تیغ کشیید

پای کوبان

و گیسو به گیسوی  بید مجنون گره زنید

گرسنه است

تصویرهای که از رویا  نقش زدید

به  نیزار

 آفتا ب

نشسته پشت پیشخوان

از گلو ببارید

سر دهید  و

قدح گیرید

نم

نم

نیزار را ببارید

نمی شنوید

شیپور می زند

تا ماه را به حجله برد

وقت درویش

فرصت  کلام را ورق می زند

تا بلبل مست

بر شا خسار ماه عریان بچرد

 

 

 

هنوز وقت

عقربه های خود به آهنگ پای در خلخال کوک می کند

و فرصت

تا حلقه طناب پلاستیکی نفس می زند

ورق ها

تخمه ها را در باد می افشا ند

و مرگ

گهواره اش را تکا ن می دهد

اگر نوری بود

تشنگی را از تنت می نوشید م

تا چشمه از تاریکی بجوشد

 

 

اکنون

وقت طناب

تنها فرصت حلقه است

تا  در آن گیسوان حلقه حلقه

خود را در گهواره ورق زنم./.

 ۸۵/7/۱۹

+ نوشته شده در ساعت توسط جواد جمیل اهری |


شهر

حرمسرای شاه _ خدا نیز نیست

بر بالای گهواره ها

هاله نور نیست .

 

بوتیک

معبد نیست

و ریمل سمباده نمی کشد

تیغ پیکان را

و قلب

حادثه ای نیست

قطره قطره از آژیر آمبولانس بچکد .

 

لیلی

یک حادثه بود

تا قبیله نام خود از دهان صحرا بانک کشد

و مجنون

به خیال

در پی درهای هفت شهر بود .

 

تازیانه می نوشت

سرمشق قبیله بر تن لیلی

و مجنون

تیرک خیمه قبیله بر دوش

کاروان

کاروان

می پرسید

لیلی کجاست ؟

 

دوستت دارم

اگر چه نامی بر لب ها نیست

و آدرس ها

همه شبیه هم هست

با شلوار جین و قهوه داغ

کافی است

کنار هم باشیم

اگر دانه های برف منقارکلاغ را سنگین کند

تا کنار صدای هم گوش می ایستیم

با دست های که اشک کارتن خواب را پاک می کند.

 

روسپی زنده

قحطی را در زهدان ابرها به چله می نشیند

و زمین

از ریشه های تشنگی نمی روید

تا مشتی خاک اوراد در گلوی شهر نریزید

خیس نمی خورد

تن قیرگون شب

که ساعتش را

با گام های عابران روسپی کوک می کند .

 

تنها در تیک تاک حرمسرای تو کوک شوم

و آفتاب

بی شانه بر گیسوان شبگون

غروب را

در نگاه ام چکه کند. 

 

در شهر

بزگ می شود دروغ

در صدا

در نگاه

در کرشمه ای که کوک می کند عابران را

در خطابه ای

که نئشگی را چکه می کند

در چشمان خمار نشمه ای

که چاوش خوان پیشاپیش حقیقت می رود

و کاروان

در ساعت های کوک شده

هروله می کند

و حقیقت

نور می شود

تا تندیس های پشت ویترین با نور نئون مغازله کنند .

 

کودک گهواره سکه ها و نگاه ها

تا صداها از چراغ های قرمز بگذرند

رویاهای پستانک را میک بزن

اکنون

مادران با کالسکه سکوت

در سرداب های تندیس ویترین اتراق می کنند

تا گرداگرد عمود خیمه قبیله

در مویه های قبیله تعمید شوند.

 

آری

گاهی فراموش می شوی

گاهی نه