تبليغاتX
جواد جمیل اهری

نیستی

تا در زمان قدیس‌ها

خنده‌های خط خورده را شماره کنی

بازی ورق‌های آخر آغاز شده

و سکه‌ای

دهان همیان را گره نمی‌زند.

 

 

برف ها در سطرهای مانده آب می‌شوند

و لوحی نیست

تا تقریرات سنگی

در آن قرائت شود.

 

 

تن

شور می‌شود

تا زبان واژه‌های تشنه را برسطرها نویسد

و باران

واژه‌ها را می‌نوشد.

 

 

نیستی

تا دیدار در حلقه‌های دار خانه کند

و باران

قطره

قطره

از حلقه‌های سرند بگذرد

که هر حلقه را حسابی هست

و قطره‌ها

بر کفه‌های ترازو وزن شوند ./.

3/2/86

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


در این بندر آفتاب چه باکر شمه می‌تابد

با لنج‌های کهن

راهی می‌کنند

لیموها را

در سوتین‌های رنگی

قسم باید خورد

حقیقت صحرا بر پشت شتر حمل می کنند .

 

 

پنجره بی‌تو در سایه بسته می‌شود

پرده تب می‌کند

تن تلو می‌خورد

با یخ‌های در گیلاس

جیوه در دماسنج می‌خزد.

 

 

جهان می‌ایستد

کنار جاده

صدای سوت قطار را نمی‌شنود

کوک می‌کند

با صدای زنگوله شترها

پرده‌های گوش

رقصانیده می‌شود

نگاه‌های لغزان روی تن رقاص

۸۶/2/۲

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


دیداری اتفاق نمی‌افتد

با آینه

تا دمی

واژه‌ها را از سطرهای پیشانی پاک کنم

تابوت ها تمامی سطرهای پیشانی را می‌نویسند

و فرصتی نیست

تا دمی

پیشانی نوشت پدر را پاک کنم .

 

 

به تنهایی

از سطرهای یاد داشت پاک می شوم

تا در حلقه های سرند الک شوم

چه ترازوی

با سنگ‌های ریخته در آن کفه

غبار ریخته در این کفه را

وزن می کند./.

۵/2/۸۶

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


که این تنهایی را

روی سطرهای مهربانی تو بخوانم

ورق بخورم

و این واژه‌ها را

با پاک کنی که زیر انگشت‌های تو سٌر می‌خورد

پاک کنم

سطرهای سپید

بوی باران می دهد

و دانه‌های کاشته

تا تشنگی آفتاب را ننوشند

عطش را

ورق به ورق می خوانند

تا چشمه‌ها

از سطرهای سپید بجوشند .

 

صدا می‌شوم

تا در گلوی تشنگی

قطره قطره تو را در دعا بخوانم

ابرها

سطرهای حکایت تقدیر است .

 

می نویسد

تا دانه‌ها در لالایی خاک به خواب نروند

و تاریکی

با خطابه‌ها

شیارهای سطرها را پٌر نکند ./.  

17/2/86

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


سٌر می‌خورند
لیموهای رسیده از سطرهای سلطانی
و پدر
تقریر می کند
واژه‌ها را در سطرهای که وزن می‌شوند
تقدیر یک مو
حادثه است
وقتی از کنار سیب‌های نچیده می‌گذری
و تقدیر پیشانی نوشت
روی سنگ‌ها حک می‌شود.

تا نور
آن تصویرهای مانده روی نگاتیو زخم را کور کند
گوش می‌ایستم
قصه ماهیان در تور را
در اسکله خواب‌های تمام شده
موج
موج
ورق می‌خورد
تن رها از تن پوش
که قصه‌ها
با روبندهای تقدیس شده
روایت را
در دهان دانای کل قرقره نکنند
تنها تن
از زخم تازیانه رویا نمی‌بافد .

چرا تمام نمی‌شود
زمان مانده پشت روبند
که با دانه‌های تسبیح شماره می‌کند
و مو
به مو
واژه‌ها را روی سطرها پرونده می چیند
پرونده قاضی تمام است .

زمین می‌چرخد
نه در وردهای که شاه می‌خواند
به ما خیانت شد
طوفان در راه است
و در سطرهای رژه
پوتین‌های واکس خورده خاک می‌خورد
تن حقیقت نیست
سایه است
که روی پرده‌های حرمسرا می‌لغزد ./.

                                                           16/2/86  

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


و تو خاموش

تن را زیر چتر خطابه‌ها پنهان می‌کردی

که روی سطرهای تٌرد کلام

برگ‌های بره را چرا کنی

کنار خیابان است

بره‌ای که کرشمه‌اش را با بوق ماشین‌ها گره می‌زند

و چشمان را

زیر چتر تحفه درویش خمار می‌کند.

 

بودن

عبور از چراغ قرمز است

با قبض‌های جریمه

و چشمانی

در انتظار

پلک‌ها را می‌شمارد

سده به سده

تا در سطرهای روایت چراغ سبز

اتفاق تو

کفه‌های ترازو را میزان کند .

 

در اتفاق سبز تو در آینه

کلاغ

گور به گور قارقار نمی‌کند

و کسی

پله

به پله

مرگ را نمی‌پوشد

تا در گردش هیچ عقربه‌ها

حفره‌های سراب را

از استخوان‌های سرند شده پٌر کند.

 

می‌توانی

عریانی را از خیال عابران خیابان‌ها بپوشی

و پرده

پرده

آیه‌های روایت شده را قرائت کنی

آفتاب

پله

به پله

تشنگی‌اش را بر صلیب می شود

تا چشمه

و آینه در چشمه عریان می‌شود.

 

از تو آتش را می‌نوشم

و دریا

چشمه

چشمه

تشنه می‌کند ./.

 

                                                               ۶/۳/۸۶

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


سُرمی خورد روی رژلب   ابلیس

و وقت

تکلم هرزگی ست

که پایکوبان کرشمه را کِش می دهد

تا تیر از کمان رها شود

و قلب

با اشک اسفنجی

مژه های کاشته را خیس کند .

 

 

انگشت با ماشه می لاسد

و نگاه درامتداد نوک مگسک آویزان می شود

و تن

سرندی

که رژه های مانده را غربال می کند .

 

 

تا قهوه دم کشد

در بوی تو غوطه می خوریم

و تن

آن قسط های مانده را که یادت هست

تا دویدن بوی قهوه در رگ های هوا

پاک می کند .

 

 

تلخ است

در فال قهوه عریان می شود

ماه در میان چادر شب

تا ستاره های فلزی روی شانه ها قد می کشد

و شب ریخته روی ماشه را

جرعه  جرعه  می نوشد ./.

۸۵/1/۱۴

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


 

رود تو را می خواهد

فرو شوی

فراز آیی

که رویاهایش را در انحنای تن تو

تا پردیس سیب های نچیده

وسوسه کند.

 

 

باغ ، رویا نداشت

تا در ریشه های خود فرو شود

و آسمان

غرق ذره های خاک

از تشنگی

رگ ها را می لیسید و می گذشت .

 

 

آفتاب

کاسه کاسه تشنگی به عابران می فروخت

و تن ، تنها برنزه شد

آفتاب

از رویای ذره های خود می گریست .

 

 

از آفتاب رو گرفتی

زیر روبند

آفتابی نبود

نگاهت را

سرمشق دفتر تشنگی نویسد

تا سیب های رسیده

از بی حوای خود بگردند .

 

 

سیب ها

روی چرخ گاری می گذشت

آویزان

از صدای که باغ نداشت ./.

۸۴/12/۲۶

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


باران تعمید می کند

قطره های خود در رود

و رود

هردم به جلجتای خود بر صلیب می شود.

 

 

در شولای خود می پیچد

و با گام های عصا

از سطرهای کلام می گذرد

در هی هی

گره می زند

صدای شبانی که رمه را نمی یابد .

 

 

بو می کشد

سگ تازی

نگاه های ریخته در کوچه و خیابان را

و پارس می کند

به تن پوش مانکن ها

نور نئون که ویترین را از آفتاب خالی می کند

و قلب ها

که رنگ ها را در به در زنگ می زنند .

 

 

حرجی نیست

اگر ماه

رویا های ناخوانده مریم را از تابلوهای حراج آویزان می کند

و تن

در ذره های نور پرتاب می شود

تا خیال

در انفجار شهود نورافکن تعمید شود

نور

در باران خانه خواهد کرد

و تن

از افسانه های اوراد عریان خواهد شد.

 

 

رود تعمید می شود

در قطره های باران

و قطره

هر دم به جلجتای خود بر صلیب می شود ./.

۸۴/11/۲۹

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |


چه چیزی در اتفاق سیب است ؟

مرزهای  خطوط را در هم ریخت

واژه ها سطرها را نمی دانستند

و حقیقت

شبیه دلقک شد

که عابران کاندم های مانده را

هدیه او می کردند.

 

اکنون

جنون است که بیدار می شود

از اعماق

و ابلیس عبوس

ورق های امتحان را نمره می دهد

سوگوار گهواره ها بمانیم ؟

کودکان

وقت را

با عقربه ساعت مچی کوک می کنند

نه

آن پستانک

گرسنگی را سیر نمی کند

شاخه ها

برگ های مانده لالایی را

میان برف پرتاب می کنند

و تو هنوز

خمار خواب هستی

تا در ته لالایی گهواره را تقدیس کنی .

 

خوب است

گاهی دندان های مرگ را مسواک زنی

که از درد قفل نمی شود

و زنجیر ماندهِ رنج

تکرار می کند

در گوشتِ قربانی

حلقه   حلقه

حقیقت را .

 

تن ات تلخ است

وقتی مک می زند

مرگ در ظهر بیداری

و حفره های خالی در ذهن اش

الک می کند

تصاویر عریان را

زمانی که باد برگ های در شاخه را به تازیانه می راند.

 

این گام ها معلق نیست

از مرزهای خطوط می گذرد

تا سرچشمه را

با موج های ریز به طوفان سپارد.

 

و تن ات

آسمان را تا تَه شب از ستاره ها می شُوید

تا آفتاب

از چهره مانده از هزاره بگذرد

که سال

به نوروزی

بر پای هفت سین

بوسه ای را به هدیه از لبت نه نوشیده است .

 

تشنه است

این لب

هنوز از چشمه های چمنزارت ننوشیده است

و واژه ها

بر سطرها حکایت می کنند

طور سینا را

که عطش را از سنگ ها می نوشید

و تن ات

هزاره در هزاره

پرده ها را می گشود .

 

مرزها

از خطوط  واژه ها دور نیست

نزدیک نیست

تا پگاهی دیگر راه نیست

تنور تشنه آتش است

و لب تشنه

با قطره های ساری در تن ات

آینه به آینه

در مرزهای خطوط پیشانی

بره را

تا چرای علف های تازه

هی هی می کند.

 

پگاه نیست

پگاه هست

در تنور

آتش سماع

برگ ها را ورق می زند

کلام نیست

کلام هست

هیچ نیست

هیچ هست .

 

و تن ات پاسخ بود

تا لایه لایه تشنگی نوشیده شود

وقتی عطش

در هزاره پرده هزاردستان می خواند

که هزار چشمه

از تشنگی می جوشد.

 

تا سکوت

که واژه ها را نمی گوید

پله ها

کوتاه است

و لبی که از رویای تشنگی ورد می خواند

تا چشمه ها کوتاه تر

به شتاب

با گام ها نرو

فرصت کوتاه

گاه

ابدیتی است که از پی تو می گردد .

85/9/28    

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط جواد جمیل اهری |